گنجینه ی بهترین شعر جملات کوتاه زیبا و عاشقانه

شعر عارفانه،شعر کوتاه عاشقانه،شعر نو کوتاه احساسی،شعر نو کوتاه فلسفی،شعر کوتاه عاشقانه جدید،شعر کوتاه دلتنگی،شعرهای عاشقانه زیبا،شعر کوتاه زیبا

کانال شعر

۴۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر کوتاه عاشقانه» ثبت شده است

شعرهای قاسم حسن نژاد - اشعار قاسم حسن نژاد

شعرهای قاسم حسن نژاد - shere.blog.ir بهترین اشعار قاسم حسن نژاد

قاسم حسن نژاد - قصه ی شعر

ناگهان سپیدی ترانه ی نگاه
در ستایش نگاه آسمان
و آن درخت سبزعاقل و صبور
شیشه های بارش شجاع قلب پر تپش
در شمیم خواب گوشی دلربای تلفن
ساعت دیواری
در وفای مهربان پر ثمر
میز و صندلی ساکت هوای آشنا
خودکار و دفترخوش زبان
در درون روزگار بی ریا
غرق غرق در نگاه بی نگاه
در نگاه شعر دل فریب قصه ها
ای ترانه ای ترانه یک غروب
جشن قلبها و چشم ها
شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

قاسم حسن نژاد - آرامش سکوت

نه آواز آینه ی باد است 
نه سراسیمگی آتش بوران
قلب پر تپش سکوت
رنگ جا به جائی اشیا نمی درخشد
صدای تحرک سبز نمی روید
در آوای بیرون بسته است
سکوت همه جا ترا نه می خوا ند
بازوانش تا دورها گشوده است
با تمام هیبتش
با آرامشی بی ما نند
روشن و پرحرارت و زیبا
روی صندلیش مردی تنها نشسته 
و آرام آرام فکرمیکند 
دلش شاید پر از سخن است 
سرشار راز های مگو
شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

قاسم حسن نژاد - آروزهای کوچک

سخن باد سرخ حقیقت را بر صندلی عمر می نشانم
و با کلاغ عقاب یکسان می شوم
او مرا به شهرهای عاشقانه ی دور می برد
به اقالیم متفاوت فقر و درد ومحبت
به باغ های متنوع انسان و سنگ و درخت
به باغ های متنوع خاک و آب و آتش
سخنش پر از سبزی و ترانه است
سخن کلاغ را به درخت امید می سپارم
و با گنجشک زندگی یک رنگ میگردم
اومرا به پشت پنجره های آزادی می برد
به سخن درخت گوش می دهم
و سرانجام به خانه بر می گردم
در می یابم
سخن شیرین خانه هم دلپذیر است
خود را به تمامی روان آبی درخانه پخش می کنم
پشت پنجره های تماشای کلاغ و درخت و گنجشک می نشینم
چای گرم حادثه را به آرامی نور ستاره می نوشم
و به آرزوهای کوچک امید می بندم
پروردگارا همه ی لطا فت نعمت دست توست
مارا در خاک پاک لیاقت برویان
زندگی افسانه نیست
مرگ همواره برای روییدن است
گواه ما کتاب صداقت توست
ما به سمت گشایش پنجره ها گام استوار بر می داریم
دستان مان را ستاره ی نیرو بخش
در منفور شیطان را به اشاره ی عرفانت ببند
لبخند پاک سلامتی در افکار سلول های مان بپاش
ما یکسره به تو امیدواریم
شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

قاسم حسن نژاد - آشیانه ی صبح

کلاغ لحظه های بکر
با آوازغارغار؛ باغ ترانه ی سبز را در می نوردد
تلفن با صدای گوشخراش در دل اتاق بوی آشنا می پراکند
صندلی در آشیانه ی صبح خوابیده است
دلها درتصرف شمیم پر طراوت آفتاب باغند
اندیشه ها درتصرف سنگین و دردمند بیکاری
بیاد شعارهای پر طمطراق آگهی های بازرگانی !
آگهی هایی برای بیدردان غافل از نور
وآ ه از نهاد مستضعفین
اینهمه راه بوی تند خستگی می دهد
وآنهمه درد که ـ
آقتاب را لذیذ بر پشت شانه ها در سرما ی طاقت سوز نمی نشاند 
شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

قاسم حسن نژاد - اجتماع کلمات

باران چشمانم را در عقیده ی روزنامه ها می کارم
و به خود می گویم : در انبوه گرم کلمات سیا سی می شوی !
پیر مرد فقیرسنگ شبنم هم همین عقیده را دارد
زن رختشوی مرداد هم
پسرک تابستان اما نه 
او در اندیشه ی کشف رنگین فام کلما ت می گردد
من اما نمی گویم :
کاشکی یک بچه ی خا م بودم
زیرادر اندیشه رمز و راز اجتماع کلمه هایم
رنگین و پر تلا لو
شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

قاسم حسن نژاد - اداره

روزبا اعصاب آبی آرامی آمد
ساعت روی عقربه های یازده نفس می کشید
خانم پرشورزمان بدون نامزدش آمد
به همه شیرینی ملاطفت تعارف کرد
روی صندلی آ فتابی درخشان نشست
؛؛؛؛؛
خانم ها برایش هدیه صداقت آوردند
در او آ رامش یافتند
تشعشعات دلشان در دل هدیه درخشید
برگ های خنده او را بهاری کردند
هوای همسرش متلاطم حضور دا شت
اداره هم آنجا بود
درسکوتی بیکارو بی عار
روی همه صندلی ها نشسته بود
نه شیرینی خورد و نه با کسی حرف زد ونه خندید
مانند دو تا گنجشکی که از روی درختها پریدند
و به نقطه ی نا معلومی رفتند 
شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

قاسم حسن نژاد - افسردگی

ما را دست و پا بسته اند
در فضای تنفس آزاد و در بند
در خورشید آسان صبح و غروب
در باد و باران بی مدعا 
هر کسی می داند
که این راه ما نیست 
راهی که خود برنگزیده ایم 
گوئی بر چمن برفی مختنق می شویم
و هیچ بر قرار میلمان نیست
اتقا قی است که به زور می افتد
بدون اینکه اشکی از چشمی فرو ریزد 
آ یا تنها افسردگی است که بر سر راه نشسته
تا ما را با خود به درون زندان تک سلولی ببرد
خدایا این یکی را دیگر مپذیر
  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر

    اشعار حسین منزوی

    شعرهای حسین منزوی - shere.blog.ir بهترین اشعار حسین منزوی

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    پاییز کوچک من،

    پاییز کهربایی تبریزی­ هاست

    که با سماع باد

    تن را به پیچ و تاب جذبه

    تن را به رقص می­ سپرند

    و برگ­ های گر گرفته

    که گاهی با گردباد

    مخروط واژگونه­ ای از رنگ­ اند

    و گاه ماهیان شتابانی

    در آب­ های باد

    £

    پاییز کوچک من،

    وقت بزرگ باران­ ها

    باران، جشن بزرگ آینه­ ها در شهر

    باران که نطفه می­ بندد در ابر

    حیرت درخت­ های آلبالو را می­ گیرد،

    و من غم بزرگ باغچه را

    از شادی حقیر گلدان­ ها

    زیباتر می­ یابم.

    £

    پاییز کوچک من،

    گنجایش هزار بهار،

    گنجایش هزار شکفتن دارد

    وقتی به باغچه می­ نگرم

    روح عظیم «مولانا» را می ­بینم

    که با قبای افشان

    و دفتر کبیرش

    زیر درخت­ های گلابی

    قدم می­ زند

    و برگ­های خشک

    زیر قدم­هایش شاعر می­ شوند

    وقتی به باغچه می­ نگرم

    «بودا» حلول می­ کند

    در قامت تمام نیلوفرها

    وقتی به باغچه می­ نگرم

    پاییز «نیروانا» ست

    پاییز نی زنی است

    که سحر ساده­ ی نفسش را

    در ذره­ های باغ

    دمیده است

    و می ­زند

    که سرو به رقص آید

    £

    پاییز کوچک من

    دنیای سازش همه رنگ­ هاست

    با یکدیگر

    تا من نگاه شیفته­ ام را

    در خوش­ترین زمینه به گردش برم

    و از درخت­ های باغ بپرسم

    خواب کدام رنگ

    یا بی رنگی را می­ بینند

    در طیف عارفانه­ ی پاییز؟

     

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    آمدنت

    آمیزه­ ی خزیدن و پرواز است

    تا سیب

    روی هوا معلق بماند

    و غار و غریزه

    در رویای کام جویی یگانه شوند.

    در بی وزنی نامی نداریم

    جز مردی و زنی

    دو ساقه نیلوفریم

    در هم گره می­ خوریم و

    گل می­ دهیم.

     

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    چشمت ستاره اش را

    چندان چراغ وسوسه خواهد کرد

    تا من به آفتاب بگویم: نه!

    بانوی رنگ های شکوفان!

    رنگین کمان!

    پل بسته ای که عشق

    آفاق را به هم بردوزد

    آفاق را به رنگ تو می بینم

    و چشم هایت آن سوی مه

    همچون چراغ های دریایی می سوزد.

     

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    تو را چه بنامم؟

    تا دریچه را

    رو به باغی بگشاید

    که صدای پرپر شدنش

    به زمزمه­ های تو

    در عصرهای دلتنگی می­ ماند

     

    نامت، رازی است

    که سنگ را به نسیم و

    نسیم را به توفان

    بدل می­کند

    و آتش

    در گلستانِ ابراهیم می­افکند

    مرا زهره­ی آن نیست

    که نامت را به زبان آرم

    در تو می­نگرم و می­میرم.

     

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    سنتوری زیر پا می­ گذارم

    تا برای تو از رف پایین آرم

    قدیمی­ ترین ترانه­ ای را که

    گلوی انسانی خوانده است.

     

    نخستین شاعر

    نخستین آهش را برای تو کشید

    و انسانی غارنشین

    نخستین گل را به دیوار

    با شرم گونه­ های تو تصویر کرد

     

    از عشق زاده شدی

    در خویش قد کشیدی

    با مرگ بالیدی

    میان مثلث ایستاده ­ای

    در نقطه­ ی تلاقی خطوطی

    که از زوایای حقیقت

    به هم رسیده­ اند

    ...

     

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    بادی که از شمال غربی می آید
    و بوی شانه های تو را دارد
    دیوار های سیمانی را ویران می کند
    آنگاه با گردبادی از نام هایت می چرخم
    و چرخ چرخ چرخ‌زنان
    با شوق و با غبار
    و با امید و شب می آمیزم
    و در هوای تو
    از خاک و خار
    کنده می شوم
    نامت
    این بار
    آبی تر و زلال ترین نام
    در بین نام های جهان است
    این بار
    ای یار
    نام تو آسمان است.

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    بی هیچ نام می آیی
    اما تمام نام های جهان با توست
    وقت غروب نامت دلتنگی ست
    وقتی شبانه چون روحی عریان می آیی
    نام تو وسوسه است
    زیر درخت سیب
    نامت حوا ست
    و چون به ناگزیر
    با اولین نفس که سحر می زند،
    می گریزی
    نام گریزناکت رویاست.

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست
    آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست
    در من طلوع آبی آن چشم روشن
    یاد آور صبح خیال انگیز دریاست

    گل کرده باغی از ستاره در نگاهت
    آنک چراغانی که در چشم تو برپاست
    بیهوده می کوشی که راز عاشقی را
    از من بپوشانی که در چشم تو پیداست

    ما هر دُوان خاموش خاموشیم، اما
    چشمان ما را در خموشی گفتگوهاست
    دیروزمان را با غروری پوچ کشتیم
    امروز هم زانسان، ولی آینده ماراست

     

    دور از نوازش‌های دست مهربانت
    دستان من در انزوای خویش تنهاست
    بگذار دستت را در دستم گذارم
    بی هیچ پروایی که دست عشق با ماست

     

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    از هر خیالی که بنفشه ای سر می زند

    زندگی ام را برگ برگ روی میز می چینم

    خدانگهدار عُمرهای کاغذی!

    که بقای باشکوهتان

    به بازیگوشی کبریت و انگشتی بسته است

    با اینهمه خاکسترم را روی مزارعی بپاشید

    که از یادِ دیم و دانه و داس رفته باشند

    از کجا که گنجشک های خشک شده

    در طاقچه ها، دوباره نخوانند؟

    از کجا که هیمه های زمستانی

    در کوره ها، دوباره سبز نشوند؟

    از کجا که من دوباره باز نگردم؟

     

    از: حسین منزوی

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

    ... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

    پلنگ من - دل مغرورم - پرید و پنجه به خالی زد

    که عشق - ماه بلند من - ورای دست رسیدن بود

     

    گل شکفته ! خداحافظ اگر چه لحظة دیدارت

    شروع وسوسه‌ای در من به نام دیدن و چیدن بود

    من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری

    که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود

     

    اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

    بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

    شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من

    فریبکار دغل‌پیشه بهانه‌اش نشنیدن بود

     

    چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم

    تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود

     

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    وقتی تو باز می گردی 
    کوچک ترین ستاره چشمم خورشید است 
    و اشتیاق لمس تو شاید 
    شرم قدیم دستهایم را 
    مغلوب می کند
    وقتی تو باز می گردی 

    پاییز 
    با آن هجوم تاریخی 
    می دانیم
    باغ بزرگمان را 
    از برگ و بار تهی کرده است
    در معبرت اگر نه 
    فانوس های شقایق را
    روشن می کردم
    و مقدم تو را
    رنگین کمانی از گل می بستم 
    وقتی تو باز می گشتی

    وقتی تو نیستی
    گویی شبان قطبی
    ساعت را
    زنجیر کرده اند 
    و شب
    بوی جنازه های بلاتکلیف 
    می دهد
    و چشم ها 
    گویی تمام منظره ها را 
    تا حد خستگی و دلزدگی
    از پیش دیده اند


    وقتی تو نیستی
    شادی کلام نامفهومی است
    و دوستت می دارم رازی است
    که در میان حنجره ام دق می کند
    وقتی تو نیستی 
    من فکر می کنم تو
    آنقدر مهربانی
    که توپ های کوچک بازی
    تصویرهای صامت دیوار
    و اجتماع شیشه های فنجان ها، حتی
    از دوری تو رنج می برند
    و من چگونه بی تو نگیرد دلم ؟
    اینجا که ساعت و آیینه و هوا 
    به تو معتادند
    و انعکاس لهجه شیرینت
    هر لحظه زیر سقف شیفتگی هایم 
    می پیچد!


    ای راز سر به مهر ملاحت !
    رمز شگفت اشراق!
    ای دوست!
    آیا کجاوه تو 
    از کدام دروازه می آید 
    تا من تمام شب را 
    رو سوی آن نماز بگزارم
    کی ؟ 
    در کدام لحظه ی نایاب؟
    تا من دریچه های چشمم را 
    در انتظار، 
    باز بگذارم 
    وقتی تو باز می گردی 
    کوچکترین ستاره چشمم خورشید است

     

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    وقتی تو نیستی
    شادی کلام نامفهومی است
    و دوستت می دارم رازی است
    که در میان حنجره ام دق می کند
    وقتی تو نیستی 
    من فکر می کنم تو
    آنقدر مهربانی
    که توپ های کوچک بازی
    تصویرهای صامت دیوار
    و اجتماع شیشه های فنجان ها، حتی
    از دوری تو رنج می برند
    و من چگونه بی تو نگیرد دلم ؟
    اینجا که ساعت و آیینه و هوا 
    به تو معتادند
    و انعکاس لهجه شیرینت
    هر لحظه زیر سقف شیفتگی هایم 
    می پیچد!

    ...

     

    "حسین منزوی"

    (بخشی از شعر "وقتی تو باز می‌گردی")

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    هر بار

    من

    تو را

    برای شعر

    برنمی گزینم،

    شعر

    مرا

    برای تو

    برگزیده است.

    در هشیاری به سراغت نمی آیم؛

    هر بار

    از سوزش انگشتانم درمی یابم

    که باز

    نام تو را می نوشته ام...

     

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    با نامه ­ی تو ، آغاز می­ کنم نامم را

    که آن قدر حرف ­هایش را به نام تو گفته و آنقدر آوازهایش را با صدای تو خوانده

    که حالا دیگر نه من می ­دانم و نه تو که از این دو پروانه

    کدامش از لای شناسنامه من پرواز کرده و بیرون زده

    و کدامش از گهواره ­ی گلی که به سرخی نام توست بلند شده و آمده

    تا این جا در سطرهای شعر من به هم برسند و آنقدر

    حرف­هایشان را به نام هم بگویند و

    آنقدر آوازهایشان را با صدای هم بخوانند

    که تو همه ­ی نامه­ ی من باشی و من تمام نام تو

    که همراه آتش زمستانی مزدک

    و پیراهن تابستانی بابک

    و خون بهاری برادر من

    در اولین روز پاییز به هم برسند و

    در شصت و سومین روز پاییز به نشانه­ ی خویشاوندی

    بدل به غول زیبایی بشوند

    که مثل مزدک تقسیم می ­کند

    مثل بابک ادامه می­دهد

    و مثل حسن می­ میرد

    مثل حسین دل می­ بندد

    مثل آتش زیبا می­ شود

    و مثل من شاعر ...

     

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    هر صبح

    آفتاب

    از نخستین برگ شناسنامه ­ی تو

    سر می­ زند

    تقویم

    زیر پای تو

    ورق می­ خورد

    نه تو

    در میان تقویم

    چه فرقی می­ کند که روز

    چهاردهم فروردین

    پنجم تیر

    و

    هشتم مرداد

    باشد یا نباشد

    حتا بیست و پنجم شهریور نیز

    روز تولد تو نیست

    روزها

    همه

    از آن تو!

    ای که تمام مادران جهان را

    تو زاده ای!

     

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    به غیر از آیینه کس روبروی بستر نیست

    و چشم آینه جز ما به سوی دیگر نیست

     

    چنان در آینه خورده گره تنم به تنت

    که خود تمیز تو و من ز هم میسر نیست

     

    هزار بار کتاب تن تو را خواندم

    هنوز فصلی از آن کهنه و مکرر نیست

     

    برای تو همه از خوبی تو می گوید

    اگرچه آینه چون شاعرت سخنور نیست

     

    ولی از آینه چیزی مپرس از من پرس 

    که او به راز تنت از من آشنا تر نیست

     

    تن تو بوی خود افشانده در تمام اتاق

    وگرنه هیچ گلی این چنین معطر نیست

     

    به انتهای جهان می رسیم در خلائی

    که جز نفس نفس آنجا صدای دیگر نیست

     

    خوشا رسیدن با هم که حالتی خوشتر 

    ز حالت تو در آن لحظه های آخر نیست

     

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    نامه ای در جیبم

    و گلی در مشتم

    غصه ای دارم با نی لبکی

    سر کوهی گر نیست

    ته چاهی بدهید

    تا برای دل خود بنوازم...

    عشق جایش تنگ است!

     

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    چشمــی بــه تخــت و بخــت نــدارم!

    مــرا بــس است،

    یــک صنــدلــی بــرای نشستــن، کنــار تــو...

     

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    باز از نهانه­ های طلب می­ لرزم
    یک بوسه از میان دهانت
    میل مرا به سوی تو آواز کرده است،
    اما وقتی هر بوسه­ تو تشنه­ ترم می ­کند
    شاید علاج تشنگی من،
    تنها نوشیدن تمامی آن چشمه است
    که از دهان کوچک تو

    سر باز کرده است...

     

    "حسین منزوی"

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر

    شعرهای حسین منزوی - اشعار حسین منزوی

    شعرهای حسین منزوی - shere.blog.ir بهترین اشعار حسین منزوی

    مرا به بوی خوشت

    جان ببخش و زنده بدار

    که از تو چیزی از این بیشتر

    نمی خواهم.

     

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    در اشتیاقت کسی نیست از من به تو آشناتر

    سوی کدامین غریبه زین آشنا می‌گریزی؟

     

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    در اشتیاقت کسی نیست از من به تو آشناتر

    سوی کدامین غریبه زین آشنا می‌گریزی؟

     

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    به دل هوای تو دارم و بر و دوشت

    که تا سپیده دم امشب کشم در آغوشت

    چنان نسیم که گلبرگ ها ز گل بکند

    برون کنم ز تنت برگ برگ تن پوشت

    گهی کشم به برت تنگ و دست در کمرت

    گهی نهم سر پر شور بر سر دوشت

    چه گوشواره ای از بوسه های من خوش تر

    که دانه دانه نشیند به لاله ی گوشت

    گریز و گم شدن ماهیان بوسه ی من

    خوش است در خزه مخمل بنا گوشت

    ترنمی است در آوازهای پایانی

    که وقت زمزمه از سر برون کند هوشت

    چو میرسیم به آن لحظه های پایانی

    جهان و هر چه در آن می شود فراموشت

    چه آشناست در آن گفت وگوی راز و نیاز

    نگاه من با زبان نـگاه خاموشت.

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    دور از تو چنانم که غم غربتم امشب 
    حتی به غزل های غریبانه نگنجد

     

    در چشم منت باد تماشا که جز اینجا 
    دیدار تو در هیچ پریخانه نگنجد


    "حسین منزوی"

     

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    هر دیده که بینم به تو می سنجم و زشت است

    چشمی که تو را دید، جز این نیست سزایش!

     

    دل بیمش از این نیست که در بند تو افتاد

    ترسد که کنی روزی از این بند رهایش

     

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    گستردگی سینه ات آفاق فلق هاست

    مرغی‌ست لبم، پر زده اکنون به هوایش

     

    آغوش تو ای دوست دَرِ باغ بهشت است

    یک شب بدرآی از خود و بر من بگشایش.

     

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    مشقم کن
    وقتی که عشق را زیبا بنویسی
    فرقی نمی‌کند که قلم
    از ساقه‌های نیلوفر باشد
    یا از پر کبوتر ... 

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    شب اگر باشد و

    مـِی باشد و

    مـن باشم و تـو

     

    به دو عـالـم ندهم

    گوشـه‌ی تنـــهایی را ...

     

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    بی هیچ نام

    می آیی

    اما تمام نام های جهان باتوست

    وقت غروب نامت

    دلتنگی ست

    وقتی شبانه چون روحی عریان می آیی

    نام تو وسوسه است

    زیر درخت سیب نامت

    حواست

    و چون به ناگزیر

    با اولین نفس که سحر می زند

    می گریزی

    نام گریزناکت

    رویاست...

     

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    بپوش پنجره را ای برهنه! می ترسم
    که چشم شور ستاره تو را نظر بزند!

    غزل برای لبت عاشقانه تر گفتم
    که بوسه بر دهنم عاشقانه تر بزند 

     

    "زنده یاد حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    در ملتقای الکل و دود

    آنگونه مست بودم

    که از تمام دنیا

    تنها دلم هوای ترا کرده بود

    می گفتم این عجیب است

    اینقدر ناگهانی دل بستن

    از من که بی تعارف دیریست

     زین خیل ور شکسته کسی را

    در خورد دل نهادن پیدا نکرده ام!

    تب کرده بود ساعت پاییزی ام

    وقتی نسیم وسوسه ام می کرد

    عطری زنانه در نفسش داشت

    می گفتم این نسیم، بی تردید

    اغشته با هوای تن توست

    وین جذبه ای که راه مرا می زند

    حسی به رنگ پیرهن توست.

     

    آنگونه مست بودم

    که می توانستم بی پروا

    از خواب نیمه شب بیدارت کنم

    تا راز ناگهان مرا

    باران و مه بدانند

    و می توانستم

    در جوی های گل آلود وضو کنم

    و زیر چتر بسته ی باران ساعت ها

    رو سوی هر چه هست نماز بگذارم.

     

    آری،

    آنگونه مست بودم

    که می توانستم

    حتا به گزمگان

    نام ترا بگویم

    آرام و مهربان و صبور

    از برگ های نیلوفر

    شولای بی نیازی بر تن

    با پلک های افتاده

    پیشانی درخشان

    و گونه های رنگ پریده

    چونان به نیروانا

    تانیثی از دوباره ی بوداـ

     

    در ملتقای الکل و دود

    باری

    تصویر تو

    همیشه ترین بود

    بانوی شعر های مه آلود!

     

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    دلم

    مسافر خواب آلود

    در آن اتاق خیال اندود

    چو روح کهنه‌ء سرگردان

    هنوز می پلکد حیران

    به جست و جوی کسی شاید

    که از کنار تو می آید.

     

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    اگر باید زخمی داشته باشم

    که نوازشم کنی

    بگو تا تمام دلم را

    شرحه شرحه کنم.

     

    زخم‌ ها زیبایند

    و زیباتر آن‌ که

    تیغ را هم تو فرود آورده باشی!

     

    تیغت سـِحر است و

    نوازشت معجزه

    و لبخندت

    تنظیفی از فواره‌ ی نور

    و تیمار داری‌ ات

    کرشمه‌ ای میان زخم و مرهم.

     

    عشق و زخم

    از یک تبارند

    اگر خویشاوندیم یا نه

    من سراپا همه زخمم

    تو سراپا

    همه انگشت نوازش باش.

     

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    کجاست بارشی از ابر مهربان صدایت؟

    که تشنه مانده دلم در هوای زمزمه هایت

     

    به قصه ی تو هم امشب درون بستر سینه

    هوای خواب ندارد دلی که کرده هوایت

     

    تهی است دستم اگرنه برای هدیه به عشقت

    چه جای جسم و جوانی که جان من به فدایت

     

    چگونه می طلبی هوشیاری از من سرمست

    که رفته ایم ز خود پیش چشم هوش ربایت

     

    هزار عاشق دیوانه در من است که هرگز

    به هیچ بند و فسونی نمی کنند رهایت

     

    دل است جای تو تنها و جز خیال تو کس نیست

    اگر هر آینه، غیر از تویی نشست به جایت

     

    هنوز دوست نمی دارمت مگر به تمامی؟

    که عشق را همه جان دادن است اوج و نهایت

     

    در آفتاب نهانم که هر غروب و طلوعی

    نهم جبین وداع و سر سلام به پایت.

     

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    به شب سلام که بی تو رفیق راه من است

    سیاه چادرش امشب ، پناهگاه من است

     

    به شب که آینه ی غربت مکدر من

    به شب که نیمه ی تنهایی سیاه من است

     

    همین نه من در شب را به یاوری زده ام

    که وقت حادثه شب نیز در پناه من است

     

    نه بیم سنگ فنایش به دل نه تیر بلا

    پرنده ای که قُرق را شکسته آه من است

     

    رسید هر کس و برقی به خرمنم زد و رفت

    هر آنچه مانده ز خاکسترم گواه من است

     

    در این کشاکش توفانی بهار و خزان

    گلی که می شکند ، عشق بی گناه من است

     

    چرا نمی دری این پرده را ؟ شب ! ای شب من !

    که در محاق تو دیری است تا که ماه من است.

     

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    بیا بر سر رنگ­ها نجنگیم

    آبی یا سفید

    در

    اگر تو بازش کنی

    رخنه­یی است در دیوارهای سنگ و پیشانی

    همسایه

    سنگ می­اندازد و

    گیلاس­ها در حوض خالی می­افتند

    سنگ­ها

    خواب کودک را به هم می­زنند

    کبوتر را می­پرانند

    اما سرانجام فرو می افتند

    ساعت

    از صدای هیچ زنگی نمی­هراسد و

    عشق

    با سوت هیچ پاسبانی توقف نمی­کند

    پایمال آفتاب در خیابان و

    سنگسار چراغ در کوچه

    برق چشم­های ما را

    خاموش نخواهد کرد

    من

    که با تکه­ای از آسمان

    در دست می­رسم و

    تو

    که با گل یاسی

    بر سینه در می­گشایی

    شب

    در قرق سگ­هاست

    با این همه

    تاک­های ما در تاریکی نیز

    رو به انگور می­خزند.

     

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    وقتی که کوه ها

    آوار می شوند

    نام تو را نمی دانم

    ورنه با آهوان دامنه می گویم

    تا حرز رستگاری شان باشی

    نام تو را

    حتی به کوه می گویم

    تا کوه پر درآرد و پرنده شود

    £

    نام تو را نمی دانم

    تنها نه من که هیچ

    هیچ کسی نام تو را نمی داند

    غیر از من مثالی من

    که گاه گاه با مرکب شهابش

    آفاق خواب های مرا می پیماید

    افسوس!

    من چرا

    به خواب خویش نمی آیم؟

    تا کوه پر درآرد و پرنده شود

    و پر زنان، عروج کند

    تا اوج

    £

    نام تو را نمی دانم

    اما می دانم

    که نامت از کلام رهایی مشتق است

    و ریشه اش

    به معنی وسیع شکفتن

    در سال های گل بر می گردد

    و با کلید آبی زیبایی

    تفسیر می شود

    نام تو را نمی دانم

    آری

    اما می دانم

    گل ها اگر که نام تو را می دانستند

    نسل بهار از این سان

    رو سوی انقراض نمی رفت.

     

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست

    عشق را همواره با دیوانگی پیوند هاست

     

    شاید اینها امتحان ماست با دستور عشق

    ورنه هرگز رنجش معشوق را عاشق نخواست

     

    چند می گویی که  از من شکوه ها داری به دل؟

    لب که بگشایم مرا هم با تو چندان ماجراست

     

    عشق را ای یار با معیار بی دردی مسنج

    علت عاشق٬ طبیب من! ز علت ها جداست

     

    با غبار راه معشوق است راز آفتاب

    خاک پای دوست در چشمان عاشق توتیاست

     

    جذبه از عشق است و با او بر نتابد هیچ کس

    هر چه تو آهن دلی او بیشتر آهنرباست

     

    خود در این خانه نمی خواند کسی خط خرد

    تا در این شهریم آری شهریاری عشق راست

     

    عشق اگر گوید به می سجاده رنگین کن، بکن

    تا در این شهریم، آری شهریاری عشق راست

     

    عشق یعنی زخمه ای از تیشه و سازی ز سنگ

    کز طنینش تا همیشه بیستون غرق صداست.

     

    "حسین منزوی"

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    تو را کنار چه بگذارم

    که یک­دستی چشم­اندازت

    به هم نخورد؟

    در آشپزخانه، کتاب شعری

    در کتابخانه، گلدان گل

    در گلخانه، سنتور هزار زخم

    و در شرابخانه ، سجاده­ی آفتاب رو

    با این همه زیباترین قاب تو

    بستری است

    که میان دفترها و گلدان­ها و

    سنتورها و سجاده­ها

    برایت می­گسترم

    می توانی هر منظره را زیبا کنی

    اما هشدار!

    که قطره خونی در چمنزار

    سرخ­تر از قطره خونی بر مخمل سرخ است.

     

    "حسین منزوی"

     شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

     

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر

    شعرهای مسعود فردمنش - اشعار مسعود فردمنش

    شعرهای مسعود فرد منش - shere.blog.ir بهترین اشعار مسعود فرد منش

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    وقتی نگاه می کردم

    از گل به خار رسیدم

    با خود گفتم

    پروردگارا ؟

    چه فلسفه یی ست

    در این همسایگی

    و چه حکمتی ست در این بیگانگی


    ((مسعود فردمنش))

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    با هم بیاین دعا کنیم

    خدامونو صدا کنیم

    که آسمون بباره

    فراوونی بیاره

    ازش بخوایم برامون

    سنگ تموم بذاره

    راهها ی بسته وا شه

    هیچکی غریب نباشه

    صورت و شکل هیچکس

    مردم فریب نباشه

    شفا بده مریضو

    خط بزنه ستیزو

    رو هیچ دیوار و بومی

    نخونه جغد شومی

    خودش می دونه داره

    هر کسی آرزویی

    این باشه آرزومون

    نریزه آبرویی

    دعا کنیم رها شن

    اونا که توی بندن

    از بس نباشه نا اهل

    زندونا رو ببندن

    سیاه و سفید یه رنگ بشه

    زشتی هامون قشنگ بشه

    کویرا آباد بشن

    اسیرا آزاد بشن

    خودش می دونه داره

    هر کسی آرزویی

    این باشه آرزومون نریزه آبرویی


    ((مسعود فردمنش))

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    دیدم دلم گرفته

    هوا ی گریه دارم

    تو این غروب غمگین

    دور از رفیق و یارم

    دیدم دلم گرفته

    دنیا به این شلوغی

    این همه آدم اما

    من کسی رو ندارم

    دیدم غروبه اما

    نه مثل هر غروبی

    پهنا ی آسمونو

    هرگز ندیده بودم

    از غم به این شلوغی

    دیدم که جاده خسته س

    از اینکه عمری بسته س

    اونم تموم حرفاش

    یا از هجوم بارون

    یا از پلی شکسته س

    اونم تموم راههاش

    یا انتها نداره

    یا در میونه بسته س

    من و غروب و جاده

    رفتیم تا بی نهایت

    از دست دوری راه

    یکی نداشت شکایت

    گم شدیم از غریبی

    من و غروب جاده

    از بس هوا گرفته

    از بس که غم زیاده

    پر از غبار غم بود

    هر جا نگاه میکردی

    کی داشت خبر که یک روز

    میر ی که برنگرد ی


    ((مسعود فردمنش))

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    زندگی را آنچنان سخت مگیر

    من نمی گیرم هیچ

    آنچنان سخت مگیر، که من نمی میرم هیچ

    من نمی گیرم هیچ

    جا ی شکرش باقیست ، تن سالم دارم

    گردنی امن و امان از تیغ ظالم دارم

    آبرویی آنچنان و بر و رویی کم و بیش

    دست بی آز و طمع دارم و

    سر درون لاک دل خویش

    نه دلم در پی آزار کسی ست

    نه نگاهم شور ، بر گرمی بازار کسی ست

    وضع من عالی نیست

    جا ی شکرش باقیست ، خانه ام خالی نیست

    یک سماور دارم ، که در آن می جوشد

    جانمازی هم هست ، بر سر طاقچه اش

    سفره نانی هم هست ، که پراست ، شکرخدا

    پر از نان لواش

    قاب عکسی ست به دیوار اطاق آویزان

    یادگاری ست که از مادر پیرم دارم ،

    بر سر سفره ئ عقد

    پدرم تا امروز همچنان مظلوم ست

    توی عکس از نگاهش پیداست

    جا ی شکرش باقیست ، خانه ام خالی نیست

    گربه یی هست ، کزآن زن همسایه ئ ماست

    صبحهامی آید، به غذا ی سردشب مانده ئ ما

    روزگاریست که عادت دارد

    جا ی شکرش باقیست ، خانه ام خالی نیست

    تو حیاط خونه مون

    اونطرف کنار حوضش یه تلمبه س

    توی حوضش سه چهار تا

    ماهیهای قرمز گرد و قلمبه س

    رو درخت دم حوض

    پر از گنجشکها ی ریزو درشته

    پر از کلاغها ی تشنه و گشنه

    عصرا دیدن داره

    انقدر شلوغ پلوغ تو حیاط

    انگاری جلو سینماس و

    پنداری شبها ی جمعه س

    جا ی شکرش باقیست ، نفسی هست هنوز

    که هنوز می آید زندگی را آنچنان سخت مگیر


    ((مسعود فردمنش))

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    با تو حکایتی دگر

    این دل ما بسر کند

    شب سیاه قصه را

    هوای تو سحر کند

    باور ما نمی شود

    درسر ما نمی رود

    از گذر سینه ئ ما

    یار دگر گذر کند

    شکوه بسی شنیده ام

    از دل درد کشیده ام

    کور شوم جز تو اگر

    زمزمه یی دگر کند

    مقصد و مقصودم تویی

    عشقم و معبودم تویی

    از تو حذر نمی کنم

    سایه مگر سفر کند

    چاره ئ کار ما تویی

    یاور و یار ما تویی

    توبه نمی کند اثر

    مرگ مگر اثر کند

    مجرم آزاده منم

    تن به جزا داده منم

    قاضی درگاه تویی حکم سحرگاه تویی


    ((مسعود فردمنش))

    همه رفتن ، کسی دور و برم نیست

    چنین بی کس شدن در باورم نیست

    همه رفتن ، کسی با ما نموندش

    کسی حرف دل ما رو نخوندش

    همه رفتن ، ولی این دل ما رو

    همون که فکر نمی کردیم ، سوزوندش

    خیال کردم که این گوشه کنارا

    یکی داره هوا ی کار مارو

    یکی هم این میون دلسوز ما هست

    نداره آرزو آزار مارو

    که کار ما از این هم باشه بدتر

    یکی داریم در این دنیا ی محشر

    یکی داریم که از بنده نوازی

    زند هر چند گاهی تقه بر در

    که حاشا تقه یی بر در نخورده

    که آیا زنده ایم یا جون سپرده

    که حاشا صحبتی ، حرفی ، کلامی

    که جزو رفته ها ییم ما نمرده

    عجب بالا و پایین داره دنیا

    عجب این روزگار دلسرد از ما

    یه روز دور و برم صد تا رفیق بود

    منو امروز ببین تنهای تنها


    ((مسعود فردمنش))

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    بابا منو تنها نذار

    با این وجود بی قرار

    ماند ز تو گر بروی

    طفل یتیمی یادگار

    تا من نگریم زار زار

    بابا بیا بابا بیا

    بازنده گشتم در قمار

    بودم گر از بازی کنار

    در حیرت و اندیشه ام

    از دست کار روزگار

    خواهم تو را دیوانه وار

    بابا بیا بابا بیا

    بابا چه سخته زندگی

    دور از تو وآغوش تو

    بوی تو را دارد هنوز

    این آخرین تنپوش تو

    بهشتم بود رو دوش تو

    بابا بیا بابا بیا

    از یاد خود بردی مگر

    سیما ی معصوم مرا

    رفتی ولی جایت هنوز

    خالی بود در این سرا

    یاد آور این دردانه را

    بابا بیا بابا بیا

    بابا نمی دانی چه ها

    از دوری تو می کشم

    دستی دگر نمی کند

    با گرمیش نوازشم

    این گشته تنها خواهشم

    بابا بیا بابا بیا

    بابا چه ها کردی که من

    تنها تو را خواهم ز جان

    برگرد و شادم کن دگر

    تا زنده ام پیشم بمان

    قدر وفا ی من بدان

    بابا بیا بابا بیا

    ایکاش در خانه ئ ما

    روح تو بود و جسم تو

    پیچیده افسوس این زمان

    تنها طنین اسم تو

    این بود راه و رسم تو? بابا بیا بابا بیا


    ((مسعود فردمنش))

    پرواز با تو باید

    گر پر شکسته در باد

    آغاز هر کجا شد

    پایان هر کجا باد

    گر تابش از تو باشد

    خورشید بی فروغ ست

    از چشم من چنین ست

    گر پوچ ، یا دروغ ست


    ((مسعود فردمنش))

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    زندگی ذره کاهیست ، که کوهش کردیم

    زندگی نیست بجز نم نم باران بهار ،

    زندگی نیست بجز دیدن یار ،

    زندگی نیست بجز عشق ،

    بجز حرف محبت به کسی ،

    ورنه هر خار و خسی ،

    زندگی کرده بسی ،

    زندگی تجربه تلخ فراوان دارد ،

    دو سه تا کوچه و پس کوچه و

    اندازه ی یک عمر بیابان دارد

    ((مسعود فردمنش))

    من به دنبال اطاقی خالی روزها می گردم

    تا از اینجا بروم

    من به دنبال اطاقی خالی ، کز دل پنجره اش

    عطر گل بوته ئ شبنم زده یی می گذرد

    کز دل پنجره اش

    ناله و سوز نی غمزده یی می گذرد

    روزها می گردم

    تا از اینجا بروم

    من به دنبال گلیمی ساده

    سقفی از چوب و حصیر

    سر دری افتاده

    من به دنبال هوا ی خنک آزادی

    و دری پنجره یی باز به یک آبادی

    روزها می گردم تا از اینجا بروم

    من به دنبال هوایی نه چنین آلوده

    روزگاری نه چنین افسرده

    روزهایی نه چنین پژمرده

    روزها می گردم

    تا از اینجا بروم

    من به دنبال اطاقی خالی روزها می گردم

    کز سر کوچه ئ آن

    جوی آبی ، چشمه یی می گذرد

    که مرا عصر به عصر

    به تماشا ببرد

    کاش که پیرزنی

    صاحب یک بز پیر

    با دو تا مرغ و خروس

    و سگی بازیگوش

    کاش همسایه ئ دیوار به دیوار اطاقم باشد

    کاش که توی حیاطش باشد

    دو سه تایی از درختان بلند

    چند تایی نارنج

    و چناری که کلاغی هر روز

    به سراغش برود

    و من

    هر روز

    به عشق گل روشان بروم پنجره را باز کنم


    ((مسعود فردمنش))

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    بریز ا ی اشک ناکامی

    بریز از بی سرانجامی

    که نفرین دلی ، قلبی شکسته

    پس این بی سرانجامی نشسته

    که آه سینه سوز مهربونی

    سر راه مرا از پیش بسته

    دلم رنجیده از زخم زبونها

    به ظاهر مهربونی دیدن از نامهربونها

    خیال کردم یکی دلسوزمونه

    اگه موندیم توی کار زمونه

    خیال کردم یکی داره هوای کار مارو

    برای گریه هام دل می سوزونه

    دلم رنجیده از زخم زبونها

    به ظاهر مهربونی دیدن از نامهربونها


    ((مسعود فردمنش))

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    ا ی عاشق در انتظار چه نشستی

    در انتظار بادها ی پائیزی

    باران های بهاری

    برگها ی زرد

    و یا شکوفه های ارغوانی

    در انتظار کدامی

    انتظار بیهوده ست ، پنجره را باز کن

    جدار را بشکن

    غبار را بشوی

    و خاطره ها را به خاطره ها بسپار

    تا پایان ، پایانها مانده است

    این است زندگی

    این است روزگار


    ((مسعود فردمنش))

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر

    نوشته های میلاد کبیری شندی

    جملات زیبا از میلاد کبیری شندی - shere.blog.ir جملات زیبا از میلاد کبیری شندی

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    روزها ساعت ها دقیقه ها و ثانیه ها
    برای آنهایی که شادهستند بسیار کوتاه است،

    برای آنهایی که نگرانند بسیار سریع است!

    برای آنهایی که چشم انتظارند بسیار آهسته و کُند است!

    برای آنهایی که غمگینند بسیار طولانیست!

    اما برای آنهایی که عاشقند وجود ندارد !


    میلاد کبیری شندی 

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر

    ابزار وبمستر

    ابزار وبمستر

    ابزار وبمستر

    ابزار وبمستر