گنجینه ی بهترین شعر جملات کوتاه زیبا و عاشقانه

شعر عارفانه،شعر کوتاه عاشقانه،شعر نو کوتاه احساسی،شعر نو کوتاه فلسفی،شعر کوتاه عاشقانه جدید،شعر کوتاه دلتنگی،شعرهای عاشقانه زیبا،شعر کوتاه زیبا

کانال شعر

۳۴ مطلب با موضوع «گلچین اشعار شاعران ایران و جهان :: ز تا ق» ثبت شده است

شعرهای طاهره صفارزاده - اشعار طاهره صفارزاده

شعرهای طاهره صفارزاده - shere.blog.ir بهترین شعرهای طاهره صفارزاده

شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

نزد عوام

عشق، مرغ شبان فریب است

دور می‌شوی

نزدیک می‌شود

نزدیک می‌شوی، دور می‌شود

و من به راه

و راه به من

یگانه ترین هستیم

و من همیشه در راهم

و چشم‌های عاشق من

همیشه رنگ رسیدن دارند.


((طاهره صفارزاده))

شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

در سفره‌

مرگ آمده است‌

صدای آمدن دندان بر لقمه‌

همراه با صدای گلوله‌ست‌

که پشت همین میدان‌

در ابتدای همین کوچه‌

بر سینه‌ی جوان تو می‌تازد

و باز می‌کند آنرا همچون سفره‌

و لقمه بغض می‌شود

گلوله می‌شود

گلوی مرا می‌بندد

گلوی من بسته‌ست‌

گلوی من بسته‌ست‌

در سفره‌

مرگ آمده است‌


((طاهره صفارزاده))

شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

تو از قبیله‌ ی شعری‌

من خویشاوندت هستم‌

و پشتم از تو گرم است‌

و پشتم از تو گرم است‌

تویی که می‌دانی‌

که تیغ‌های موسمی باد

مرا به خیمه کشانیدند

در خیمه‌

جعبه‌های صدا

صورت‌

سیمای عنصری از جعبه‌

ابیات عسجدی از جعبه‌

بزغاله‌ی هنر

در دیگدان زر

پخته‌

نپخته‌

عجب بساط ملال‌انگیزی‌

هر حرف

هر نوشته‌

هر گام‌

چکمه‌ای ست‌

بر پایی از دروغ‌

تو از قبیله‌ی شعری و شعر نامکتوب‌

و می‌دانی‌

که خیمه‌ها همه خونین‌اند

و تیرها همه نابینا

و چشم‌ها همه بسته‌

و بومیان به شکار یکدیگر

و می‌دانی که همهمه‌ی بازار

بازار شعرهای جعبه‌یی و جنجال‌

سرپوش بانگ‌های نهفته‌ست‌

سرپوش دردهای نگفته‌

ناگفتنی‌

شاید که دکمه‌های پیرهنم‌

گوش مفتّشان باشد

یاران این‌

یاران آن‌

یاران تیغ‌های موسمی باد

تو رمزهای ریاضت‌

تو رازهای رسالت‌

تو قصه‌های قساوت را می‌دانی‌

تو از قبیله‌ی شعری‌

من خویشاوندت هستم‌

و پشتم از تو گرم است‌

و پشتم از تو که می‌دانی گرم است‌


((طاهره صفارزاده))


شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

ایوان خانه‌ ام‌

به وسعت قبری است‌

از آفتاب و خاک‌

نشسته‌ام به وسعت قبر

و منتظرم‌

که دست رهگذری‌

ادامه‌ی دستانم باشد

و قفل خانه را بگشاید

صدای خسته‌ی کفشی می‌آید

صدای تیزی زنگ‌

از قعر پلکان‌

مهمانی آمده‌ست بگوید

امروز هم هوا دوباره گرفته ست‌

امروز هم هوا دوباره خراب است‌

در این سکون سکوت آلود

پیکار پلکان را

یاران بر خود

با رنج این خبر سال‌های سال

هموار می‌کنند

امروز هم هوا دوباره گرفته‌ست‌

امروز هم هوا دوباره خراب است‌


((طاهره صفارزاده))

شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

درشهر قدم می‌ زنم در شهر

قدم زدنی بی‌مقصد در پیش‌

قدم زدنی بی‌بازگشت در خیال‌

قبل از ساعت 4 بعدازظهر

بعد از ساعت 8 صبح‌

وقت مال من است‌

من وقت دارم برای دست‌های تنبل قلوه سنگ جمع کنم‌

و ماه را که سال‌ها

در صفحه‌ی دوّم کتاب جغرافی‌ام خفته است‌

به بیداری بازآورم‌

بیچاره معلّم ما گمان می‌کرد

اقیانوس‌ها و کوه‌هایند که میان مردم و سرزمین‌ها تفرقه‌

می‌اندازند

در راهروهای دراز همکارانم در جا زنان به هم می‌رسند

با آنها پنجره‌های بسته و هوای 20 تا 25 درجه را شریک بوده‌ام‌

همکارانم در جا زنان به هم می‌رسند و داوری می‌کنند

«او از این پس چطور زندگی خواهد کرد

بدون مرخصی سالانه‌

بدون قهوه‌ی ساعت ده صبح‌

بدون رئیس‌»

دارم به فصل‌ها برمی‌گردم‌

هنوز همان چهارتا هستند

علف‌ها هنوز از سبزینه‌شان می‌خورند

باد پر از گذر نیزه است‌

دیروز به سردردم قول داده بودم یکی دو تا آسپرین بخرم‌

هنوز وقت دارم‌

فردا بعدازظهر هم مال من است‌

سرشار از مکث‌های وقارآمیز شده‌ام‌

من که از رفتار تند گلوله‌ها نفرت دارم‌


((طاهره صفارزاده))

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر

    اشعار بارما شریبی

    اشعار بارما شریبی - shere.blog.ir شعرهای بارما شریبی

    شعر کوتاه عاشقانه،مینی شعر،شعر کوتاه زیبا،عاشقانه های کوتاه،شعر کوتاه دلتنگی،شعر کوتاه غمگین،شعر پر معنا و کوتاه،شعر پر محتوا

    موج می زند
    بر کلافگی خیابان
    حضور خسته ی آفتاب
    شهر پر از ماهی هایی ست

    که تا ارتفاع هزار پا از سطح دریا
    در آکواریوم آرزوهای شان
    برج می سازند
    یک نفر در خیابان فریاد می زند :
    باید در ابرها شنا کرد

    "بارما شریبی "

    از کتاب : خیابان تشنه ی زمین خوردن است

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر

    گلچین اشعار فصل بهارخانم (ایران‌الدوله)

    ای خداوند، یکی یار جفاکارش ده
    دلبر سنگدلی، سرکش وخونخوارش ده
    چند روزی ز پی تجربه بیمارش کن
    با طبیبان جفاکار، سروکارش ده
    تا بداند که شب یار، چسان می‌گذرد 
    دولت وصل، تو در مجلس اغیارش ده
    از پی چیدن یک گل ز گلستان وصال
    همچو آن بلبل شوریده دوصد خارش ده
    تا بداند، که جفا شرط وفاداری نیست 
    یاربد خوی جفا جوی ستمکارش ده
    چونکه پروای منش نیست، چو پروانه مدام 
    ز آتش روی بتی، شعله شرربارش ده
    صبح امید مرا، چونکه شب تار نمود
    بستان روشنی روز و شب تارش ده
    دل پاکیزۀ او، گر به مثل آیینه است 
    ز آه عشاق بر آن آیینه زنگارش ده
    مه عقرب صفت ودلبراژدرخطراست
    همدم افعی ویاربترازمارش ده
    تا که از درد دل خسته، خبردار شود
    همچو "جنت" دل افسردۀ افکارش ده  فصل بهارخانم

    گلچین اشعار شاعران ایران و جهان 

    مرا در زندگی از بیش و از کم
    نباشد در جهان حاصل بجز غم
    دلا خوشتر که با غم همنشینی
    که نبود مردم در نسل آدم
    ز دشمن کر خوری صد زخم کاری
    مدار از دوستان امید مرهم
    بنای عهد هر یک سست بنیاد
    بلای جور هر یک سخت محکم
    که مهر دوستان جز از دمی نیست
    چه حاصل با شدت از لطف یکدم... فصل بهارخانم

     گلچین اشعار شاعران ایران و جهان

    خوش میکشد بسوی تو این عشق سرکشم
    گر از جفا رقیب نسازد مشوشم
    از آب چشم و آتش دل بی تو هر زمان
    گاهی در آب غوطه ورم گه در آتشم  فصل بهارخانم

    گلچین اشعار شاعران ایران و جهان 

    میگفت یکی بلبل شوریده چو من
    گر فصل بهارست و سرو است و چمن
    پس لاله چرا داغ به دلد رسته ز خاک
    پوشیده بنفشه رخت ماتم بر تن  فصل بهارخانم

     گلچین اشعار شاعران ایران و جهان

    در خم زلف تو از اهل جنون شد دل من
    اندر این سلسله عمریست که خون شد دل من
    از ازل با سر زلف تو چه پیوندی داشت
    که پریشان شد و از خویش برون شد دل من...
    آنچه گفتم به دل از روی نصیحت نشنید
    عاقبت عشق تو ورزید و زبون شد دل من
    حاصل هر دو جهان در ره عشق دادم
    جان و تن سوخت ز هجر تو و خون شد دل من
    بر سر کوی تو نتوان گذر از بیم رقیب
    تا دمی با تو دهم شرح که چون شد دل من  فصل بهارخانم

     

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر

    گلچین اشعار فریدون مشیری

    گلچین اشعار فریدون مشیری

    گفت دانایی که: گرگی خیره سر،
    هست پنهان در نهاد هر بشر!...
    هر که گرگش را در اندازد به خاک
    رفته رفته می شود انسان پاک
    وآن که با گرگش مدارا می کند
    خلق و خوی گرگ پیدا می کند 
    در جوانی جان گرگت را بگیر!
    وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
    روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
    ناتوانی در مصاف گرگ پیر
    مردمان گر یکدگر را می درند
    گرگ هاشان رهنما و رهبرند...
    وآن ستمکاران که با هم محرم اند
    گرگ هاشان آشنایان هم اند
    گرگ ها همراه و انسان ها غریب
    با که باید گفت این حال عجیب؟  فریدون مشیری

     گلچین اشعار شاعران ایران و جهان

    جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت
    سر را به تازیانه او خم نمیکنم!
    افسوس به دوروزه هستی نمیخورم
    زاری بر این سراچه ماتم نمیکنم...
    ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا! 
    زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز
    شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ
    روح مرا در آتش بیداد خود بسوز !
    ای سرنوشت،هستی من در نبرد توست
    بر من ببخش زندگی جاودانه را!
    منشین که دست مرگ زبندم رها کند فریدون مشیری

    گلچین اشعار شاعران ایران و جهان 

    در پشت چارچرخه فرسوده ای / کسی
    خطی نوشته بود:
    "من گشته ام نبود !
    تو دیگر نگرد
    نیست!"...

    گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:
    ما را تمام لذت هستی به جستجوست.
    پویندگی تمامی معنای زندگی ست.
    هرگز
    "نگرد! نیست"
    سزاوار مرد نیست... فریدون مشیری

    گلچین اشعار شاعران ایران و جهان 

    از همان روزی که دست حضرت قابیل 
    گشت آلوده به خون حضرت هابیل 
    از همان روزی که فرزندان آدم 
    زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید 
    آدمیت مرد 
    گرچه آدم زنده بود 
    از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند 
    از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند 
    آدمیت مرده بود 
    بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب 
    گشت و گشت 
    قرنها از مرگ آدم هم گذشت 
    ای دریغ 
    آدمیت برنگشت 
    قرن ما 
    روزگار مرگ انسانیت است... فریدون مشیری

    گلچین اشعار شاعران ایران و جهان 

    من نمیگویم درین عالم 
    گرم پو، تابنده، هستی بخش 
    چون خورشید باش 
    تا توانی
    پاک، روشن
    مثل باران 
    مثل مروارید باش فریدون مشیری

    گلچین اشعار شاعران ایران و جهان 

    ای بینوا که فقر تو تنها گناه تست 
    در گوشه ای بمیر که این راه راه تست 
    این گونه گداخته جز داغ ننگ نیست 
    وین رخت پاره دشمن حال تباه تست 
    در کوچه های یخ زده بیمار و دربدر 
    جان میدهی و مرگ تو تنها پناه تست 
    باور مکن که در دلشان میکند اثر 
    این قصه های تلخ که در اشک و آه تست 
    اینجا لباس فاخر که چشم همه عذرخواه تست 
    در حیرتم که از چه نگیرد درین بنا 
    این شعله های خشم که در هر نگاه تست فریدون مشیری

     گلچین اشعار شاعران ایران و جهان

    من سکوت خویش را گم کرده ام 
    لاجرم در این هیاهو گم شدم 
    من که خود افسانه می پرداختم 
    عاقبت افسانه مردم شدم 
    ای سکوت ای مادر فریاد ها 
    ساز جانم از تو پر آوازه بود 
    تا در آغوش تو ، راهی داشتم 
    چون شراب کهنه شعرم تازه بود 
    در پناهت برگ و بار من شکفت 
    تو مرا بردی به شهر یاد ها 
    من ندیدم خوشتر از جادوی تو 
    ای سکوت ای مادر فریاد ها 
    گم شدم در این هیاهو گم شدم 
    تو کجایی تا بگیری داد من 
    گر سکوت خویش را می داشتم 
    زندگی پر بود از فریاد من فریدون مشیری

    گلچین اشعار شاعران ایران و جهان 

    چنان فشرده شب تیره پا که پنداری 
    هزار سال بدین حال باز می ماند 
    به هیچ گوشه ای از چارسوی این مرداب 
    خروس ایه آرامشی نمی خواند 
    چه انتظار سیاهی 
    سپیده می داند ؟ فریدون مشیری

    گلچین اشعار شاعران ایران و جهان 

    دور یا نزدیک راهش می توانی خواند 
    هرچه را آغاز و پایانی است 
    حتی هرچه را آغاز و پایان نیست 
    زندگی راهی است 
    از به دنیا آمدن تامرگ 
    شاید مرگ هم راهی است 
    راهها را کوه ها و دره هایی هست 
    اما هیچ نزهتگاه دشتی نیست 
    هیچ رهرو را مجال سیر و گشتی نیست 
    هیچ راه بازگشتی نیست 
    بی کران تا بی کران امواج خاموش زمان جاری است 
    زیر پای رهروان خوناب جان جاری است 
    آه 
    ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی
    هیچ ایا یک قدم دیگر توانی راند؟
    هیچ ایا یک نفس دیگر توانی ماند ؟
    نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست 
    باز باید رفت تا در تن توانی هست 
    باز باید رفت 
    راه باریک و افق تاریک 
    دور یا نزدیک  فریدون مشیری

    گلچین اشعار شاعران ایران و جهان 

    بهترین لحظه های روز و شبم 
    لحظه های شکفتن سحر است 
    که سیاهی شکسته پا به گریز 
    روشنایی گشوده بال و پر است  فریدون مشیری

    گلچین اشعار شاعران ایران و جهان 

    باز کن پنجره ها را که نسیم 
    روز میلاد اقاقی ها را 
    جشن میگیرد...  
    هیچ یادت هست 
    که زمین را عطشی وحشی سوخت 
    برگ ها پژمردند 
    تشنگی با جگر خاک چه کرد 
    هیچ یادت هست 
    توی تاریکی شب های بلند 
    سیلی سرما با تاک چه کرد 
    با سرو سینه گلهای سپید 
    نیمه شب باد غضبناک چه کرد 
    هیچ یادت هست 
    حالیا معجزه باران را باور کن 
    و سخاوت را در چشم چمنزار ببین... فریدون مشیری

    گلچین اشعار شاعران ایران و جهان 

    قفسی باید ساخت 
    هرچه در دنیا گنجشک و قناری هست 
    با پرستوها 
    و کبوترها 
    همه را باید یکجا به قفس انداخت
    روزگاری است که پرواز کبوترها 
    در فضا ممنوع است 
    که چرا 
    به حریم جت ها خصمانه تجاوز شده است 
    روزگاری است که خوبی خفته است 
    و بدی بیدار است ... فریدون مشیری

    گلچین اشعار شاعران ایران و جهان 

    گفته می شد هر که با ما نیست با مادشمن است 
    گفتم آری این سخن فرموده اهریمن است 
    اهل معنا اهل دل با دشمنان هم دوستند 
    ای شما با خلق دشمن ؟ قلبهاتان از آهن است؟ فریدون مشیری

     گلچین اشعار شاعران ایران و جهان

    بر خاک چه نرم می خرامی ای مرد 
    آن گونه که بر کفش تو ننشیند گرد 
    فردا که جهان کنیم بدرود به درد 
    آه آن همه خاک را چه می خواهد کرد فریدون مشیری

     گلچین اشعار شاعران ایران و جهان

    تاج از فرق فلک برداشتن ،
    جاودان آن تاج بر سرداشتن :
    در بهشت آرزو ره یافتن، 
    هر نفس شهدی به ساغر داشتن،
    روز در انواع نعمت ها و ناز،
    شب بتی چون ماه در بر داشتن ،
    صبح از بام جهان چون آفتاب ،
    روی گیتی را منور داشتن ،
    شامگه چون ماه رویا آفرین،
    ناز بر افلاک اختر داشتن،
    چون صبا در مزرع سبز فلک،
    بال در بال کبوتر داشتن،
    حشمت و جاه سلیمانی یافتن،
    شوکت و فر سکندر داشتن ،
    تا ابد در اوج قدرت زیستن،
    ملک هستی را مسخر داشتن،
    برتو ارزانی که ما را خوش تر است :
    لذت یک لحظه "مادر" داشتن! فریدون مشیری

    گلچین اشعار شاعران ایران و جهان 

    آیینه چون شکست 
    قابی سیاه و خالی 
    از او به جای ماند 
    با یاد دل که آینه ای بود 
    در خود گریستم 
    بی آینه چگونه درین قاب زیستم  فریدون مشیری

    گلچین اشعار شاعران ایران و جهان 

    چرا از مرگ می ترسید 
    چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید 
    چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید 
    مپندارید بوم نا امیدی باز 
    به بام خاطر من می کند پرواز 
    مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است 
    مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است...
    بهشت جاودان آن جاست 
    جهان آنجا و جان آنجاست... 
    نه فریادی نه آهنگی نه آوایی
    نه دیروزی نه امروزی نه فردایی
    جهان آرام و جان آرام 
    زمان در خواب بی فرجام 
    خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند 
    سر از بالین اندوه گران خویش بردارید 
    در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست 
    در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو ،زور در بازوست 
    جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید 
    که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند 
    همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید 
    چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید 
    چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید 
    چرا از مرگ می ترسید! فریدون مشیری

  • ۰ پسندیدم
  • ۴ نظر

    گلچین اشعار فریدون تولل‍ّی

    معـرفت نیـست در ایــن معرفت آموختگان

    ای خوشـــــا دولت دیــدار دل افـــروختگان
    دلـــــــم از صحبت ایـن چرب زبانان بگرفت
    بعد از این دست من و دامن لب دوختگان
    عاقـــبت بر ســـر بازار فـــــریبم بفـــروخت
    نـــاجوانــمردی ایـــن عـــاقبت انــدوختگان
    شـرمشان باد زهنگــامه رسوایی خویش
    این متـــاع شـــرف از وسوسه بفروختگان
    یار دیـــرینه چنان خاطرم از کینه بسوخت
    که بنــــــــالید به حالـــم دل کین توختگان
    خوش بخندیــد رفیقان که درین صبح مراد
    کهنـــه شد قصه ما تا به سحر سوختگان 
    فریدون توللی

     گلچین اشعار شاعران ایران و جهان

    عـــاشــق دلفســـرده ام آتش ِ جــان ِ من چه شد؟ 
    ســـوز ِ درون ِ من چه شد شور ِ نهان ِ من چه شد؟ 
    برده مـــرا کشـان کشــان ایـــــن دل ِ زار ِ خونفشان 
    تا دل ِ شهر ِ خامشــــان نام و نشان ِ من چه شد؟ 
    جنگــــی ِ در شکستــه ام زار و نــــزار و خستـــه ام 
    بــا دل و دســت ِ بسـته ام تیغ ِ زبان ِ مـن چه شد؟ 
    خــانه به کـــام ِ دزد و مــن بســـته لبی ، ز بیم ِ تن 
    بـر سـر ِ خلق انجمـــن شــور و فغان ِ مـن چه شد؟ 
    بیـــنم و ، هــای و هـو کــنم خیــزم و جستجو کنـم 
    تـا بـه ستیــــزه رو کـــنم تیر و کــمان ِ من چه شد؟ 
    رانــــده ی بی پناهیـــم رنجــــه ی بــــی گـــناهیم 
    در تب ِ ایـــن تباهیـــم شــادی ِ جان ِ من چه شد؟  
    دل هــمه ســاله ، زار ِ غم جان همه روزه در ستم 
    با همه تاج و تخت ِ جم ، فر ِ کیان ِ من چه شد؟...
    فریدون توللی

    گلچین اشعار شاعران ایران و جهان 

    چـون در شب ِ سـرد و تیره بارد 
    آن ابــــر ســـیه ز آســـــمان ها 
    در گوش ِ دلم ، چه دلکش افتد 
    آهـــنگ ِ خــروش ِ ناودان ها!...
    فریدون توللی

    گلچین اشعار شاعران ایران و جهان 

    گـــرانبار شـــد ، گـــوشــم از پـندهــــــا 
    بــــرآنم ، کــــــه تا بُگــــسلم بَنــدهـــــا
    هر آن دل،که شد بسته ی دام ِ عشق
    رهـــــایـــی نـیـــابــد بـــه تـــرفنــدهـــــا 
    پـرســــتنده ام بـر تـو ، ای خـانــه سوز 
    کــــجا تـرســـم ، از شـــرم ِ پیـوند هــا
    ز تنهـــــایـیـــم ، بــاغ ِ دل تیــــره بــــود
    تـو جــــانش دمـــیده بـــه لبخند ها ...
    مــــرا بنـدگــــی بیــن و در ســـایه گـیر
    کـــه شرط است ، لطف از خداوندهــــا 
    تـــو نور ِ دلــــی ، ای فــــروزنده بخـــت
    کـــه بـــازت نجــــویــــم هــمانــندهــــا 
    خوش آندم ،که افشانمت جان به پای  
    چـــو بر گـــــونــه ی آذر ، اســـپند هــا
    فریدون توللی

    گلچین اشعار شاعران ایران و جهان 

    تـرســم ز فــرط شعــبده، چندان خرت کنند
    تــا داســـتان عشـــق وطـــن بــــاورت کنند
    من، رفتم از چنین ره و دیدم سزای خویش
    بس کــن تو، ورنه خـاک وطن بر سرت کنند
    گـــیرم، ز دست چـــــون تو نخیـــزد خیانتی
    خدمت مکـــن، که رنجه به صد کیفرت کنند
    گـــــر واکنـــد حصـــار قزل قلـــع لب به گفت
    گویــد چــه پیش چشم تو با همسرت کنند
    بر زنـــده باد گــفتن ِ این خلــق ِ خوش گریز
    دل بر منـــه، کــــه یـک تنه در سنگرت کنند
    پتــک اوفـــتاده در کــف ضحـــاک و این گروه
    خواهـــان کــــه کــــــــاوه ی آهنگـــرت کنند
    فریدون توللی 

    گلچین اشعار شاعران ایران و جهان 

    ای داد ! چهــــر عمـــر غبـــار ِ زمــــان گرفت 
    خــورشیــد ِ عشــق تیرگــی ِ جاودان گرفت 
    مـــوی ِ سپیــــد پرچــم ِ تسلیــم بـرکـشیــد 
    دیــدار ِ مـــرگ ، تیـــر ِ ستیــز از کمان گرفت 
    دست ِ فســوس ، بر ســر ِ امــواج ِ خاطرات 
    بس عشق های ِ مرده که از هر کران گرفت 
    ایمـان شکســت و زین قفس تیره مرغ بخت 
    شـــادان گشــود بــال و ره ِ آشیـــان گـرفت 
    پای ِ امیــــد ، پیشــــرو ِ کـــــاروان ِ عــمــــر 
    آزرده شـــد ز راه و دل از کــــاروان گرفت ...
    فریدون توللی

    گلچین اشعار شاعران ایران و جهان 

    دوش ، از دل ِ شـــوریده سـراغی نگرفتی
    بر سینه ، غمی هشتی و داغی نگرفتی
    ای چشـــم و چـراغ ِ شب ِ تاریک ِ فریدون 
    افتــادم و دستـــم بــــه چراغـــی نگرفتی
    پاییـــز ِ دل انگیـــز ِ سبکســایه ، گـذر کرد 
    بر کـــام ِ دلــم ، گوشــه ی باغی نگرفتی
    فریدون توللی

    گلچین اشعار شاعران ایران و جهان 

    مــــن آن پیـــر ِ پیمانه گیرم ، که نیست 
    تـــن از تاب ِ سستی ، به فرمان ِ مـــن 
    بـــه پنجاه و اند ، ایــــن گــــرانباده جام 
    فلــــک هشــــته ، بر دست ِ لرزان ِ من 
    حــــریفان بـــه لبخــــند و من در هراس 
    هراســی ، کـــه آتـــش زنـــد جان ِ من 
    مـن ، این عمر ِ افزون ، نخواهم به هیچ 
    کـــه هیــــچ است ، آغــــاز و پایان ِ من 
    هـمان به ، کــــه پیمانه کوبم به سنگ 
    کـــه آغوش ِ مـــرگ است ، درمان ِ من
    فریدون توللی

     گلچین اشعار شاعران ایران و جهان

    در غــــزل ، هــر واژه را از " گفـــت ِ مردم " راه نیست 
    هـــر کــــه زین آیین گــــریزد ، جز تنی گمراه نیست !
    واژه اینجـــا ، زبـــده الماســـی بـــود بـــا صــــد تراش 
    آن کــه چون آیینه ، رویش تیـــــره بـا هــر آه نیست !
    مدح کـــس زین نغمه بیرون کن ، که آن فرزانه گفت : 
    " عرصه ی شطرنج ِ رندان را مجال ِ شاه نیست! "...
    فریدون توللی

    گلچین اشعار شاعران ایران و جهان 

    خـــون مـــی‌خـورم چـو غـنـچــه کــه جــز بــاد
    در ایــــن زمـانـه مـحـــــرم پـیــغــام راز نیست
    آواره‌گــــــــــــرد وادی تـــــــشــــــــویـــــــش را
    آن قـبـله‌ای که مـی‌طـلـبـی در حـجـاز نیست
    راهـــی کـــه سـر بـه درگـه مـقصود مـی‌نـهـد
    صــد عمــر اگـــر در آن به سـر آید دراز نیست
    فریدون توللی

    گلچین اشعار شاعران ایران و جهان 

    دل نهــــادن بر پشیـــمــــانی چـه سود؟ 
    کـــــان پشیـــمان سوز ِ مهرافزا گـذشت 
    نــازنیــــنا! ســـرگــــــرانــــی تــا بچـــند؟ 
    تــا بـجـنبــی ، روزگـــار از مـــا گـــذشت 
    ســـایـــه، بــر دامــــان ِ مــغرب پا کشید 
    آفـتــاب، از ســیـنـه ی صحـــرا گـــذشت 
    تــا تــو پــل ها بـنــــدی از فــــرزانـگــــی 
    ایـــن دل ِ دیـــوانــه ، از دریا گـــذشت...
    یـــا هـــــــزاران رازت از بــیــــــــداد ِ عمر 
    در نگــــارین جـــامه، نـاپیـــدا گـــذشت!
    مـــرگـــت، آخِـــر در کشــد زیـن پرده نیز
    وای از آن زیـبــا، کــــه نـازیـبــا گـــذشت
    تا درین شـش روزه، ما را مهلتـی است 
    خــوش نباشـــد، از دل ِ شیـــدا گذشت 
    داد ِ خـــود بســتان و، داد ِ مـــن ببخش 
    ای که عمرت جمله در سودا گذشت!...
    ای خـــوش آن دانـــا ، کـــه در پایان ِ راه 
    خنـــد خنـــدان ، با دل ِ رســـوا گـذشت 
    فریدون توللی

    گلچین اشعار شاعران ایران و جهان 

    ای دل ! هـــوای گـــرم ِ گـــریزت ز خانـــه چیست؟ 
    وین نوش و ناز و مستــی و شور ِ شبانه چیست؟
    خـون مــی چکـــــد ز شعـــر ِ تـب افروز ِ دلکــشت 
    گـــر خود نه عاشقی ، سخن ِ عاشقانه چیست؟
    دیگــــر بـــه خیــــره ، دعــــوی ِ افســـردگـی مکن 
    این آتشت که مـــی کشد از جــان زبانه چیست؟
    انـــدیشه ســـوز ِ جلــــوه ی آن یـــار ِ مهــوشــی
    ور نیست ؟ دست ِ گرم ِ غمت زیر ِ چانه چیست؟
    راهــــم مــــزن بـــه تلـــخـــی ِ انـکــــار ِ پــرفریــب
    شــوریده ای ، نهفتن ِ چندین فسانه چیست؟...
    فریدون توللی

    گلچین اشعار شاعران ایران و جهان 

    تـا بازگـــشت ِ مــا همـــه باشـــد به سوی ِ تـو
    مــا ، از تـویـیــــم و ، آیـــــنه پـــــرداز ِ روی ِ تـــو
    خرم دمــی کــه چون پر ِ کاهی ، به دست ِ باد
    زیــن خاکــــدان ِ تیـــره ، در افتـــم به کــوی ِ تو
    از چشـــم ِ ســـر ،نهانی و بـر چشم ِ دل عیان
    بیـچـــاره کـــوردل ، کـــه کــــند جستجوی ِ تو !
    از ماست هر " بدی " که بدین عقل ِ چاره ساز
    لــب تشنـــه ایم و بـاده ی مـــا ، در سبوی ِ تو
    انــدیشه گـرم ِ حیرت و عشق ، اوفتاده مست
    زان حلقـــه هــای ِ زلـــف ِ خوش ِ نافه بوی ِ تو
    هر زاد و مرگ ما ، همه تا " بود " دیگری است
    ریگـــی بــه جـــا نمانده و نماند ، بــه جوی ِ تو
    بس خلـــیل ِ پادشـــاه و گـــــدا ، کز زمانه رفت
    تا در زمـــانه تـــازه شــــود ، گـــفتگـــوی ِ تو...
    فریدون توللی

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر

    ابزار وبمستر

    ابزار وبمستر

    ابزار وبمستر